نویسنده : بازنده ; ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸٥


 

سکوت خانه ام سرد  است

  
نویسنده : بازنده ; ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸٥


 

 ترحم نگاه ها دردآور بود

  
نویسنده : بازنده ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ شهریور ،۱۳۸٥


 

 تمام اشکهایم را بدرقه راهش کردم... که کاش برگردد

در دل تاریکی شب  غرق در عاشقانه هایم بی خبراز تمام بدبختیها

 به جنگ شب رفتم که شاید همیشگی شود شب را به پایان رساندم

 صبح آمد ولی ...

            من او ندارم

  
نویسنده : بازنده ; ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸٥


 

رفتم و رفتم شاید مقصد دلم را پیدا کنم ولی دلم را جایی دور که نمیدانم کجاست گم کرده ام

برگشتم که با خاطراتش دلخوش باشم دیر رسیدم و باد خاطراتم را هم با خود برده بود

  
نویسنده : بازنده ; ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ امرداد ،۱۳۸٥


 

(دیگر نمی خواهم تا ابد تو را

ببینم ..)

  
نویسنده : بازنده ; ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ امرداد ،۱۳۸٥


 

تیک تیک ثانیه های ساعت مرا به تو نزدیک و نزدیک تر میکرد

ساعتها قبل از آمدنت خیمه ای در ایستگاه انتظار زدم که نکند بیایی و تو را نبینم

هواپیمای ۶۳۸ که از تهران به مقصد خانه پرواز کرده بود در بیست قدمی وصال سقوط کرد

گل را  بر روی سنگ قبرت گذاشتم  و تو را همان که بودی دیدم

  
نویسنده : بازنده ; ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ امرداد ،۱۳۸٥


 

تو منتظر تا من بگویم گفتنی های مگویم را

( وقت اما وقت رفتن است)

  
نویسنده : بازنده ; ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ امرداد ،۱۳۸٥


 

میدانی که جایی نداشتی و نخواهی داشت... بازهم مرا نفرین کن و بگو

   ( الهی آرزوهات خراب بشه)

 

 

  
نویسنده : بازنده ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ تیر ،۱۳۸٥


 

مرا با برکه ام بگذار دریا ارمغان تو.....

بگو جوی حقیری آرزوی رود با خود داشت

  
نویسنده : بازنده ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ تیر ،۱۳۸٥


 

بدون اجازه به حریم قلبم وارد شدی

با من زندگی کردی با تو زندگی کردم

 مالک قلبم شدی و برایم بهترین .......

دنیای زیبای من شدی و یا بهتر بگویم تو برایم تک گل سرخی بودی پر از عطر جاودانه

بودن که مرا جان تازه می بخشیدی

تمام رویاهایم را با تو قسمت می کردم

اما در لحظه ای که حقیقت پشت در قلبمان به انتظار جواب نشسته بود مرا سراب نامیدی

 نمیدانم رفته ای یا میخواهی بروی و یا شاید هم تردد در رفتن داری

سراب رفیق راه مسافر شهر شب بود مسافر رفت سراب هم راه جاده را گم کرد ....

                

  
نویسنده : بازنده ; ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ تیر ،۱۳۸٥


 

 جاده با تمام سنگلاخ بودنش به پایان رسید.....

و من در آن روز که دلم از خودم گرفته بود  جزیره ای از جنس سراب ساختم

  
نویسنده : بازنده ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ تیر ،۱۳۸٥


 

جاده با تمام سنگلاخ بودنش به پایان رسید..

  
نویسنده : بازنده ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸٥


 

من در ازدحام نگاه آدمک ها تنها در انتظار یک نگاه به گوشه ای نشستم و غریبانه نالیدم

کاش مرا دوست داشت

  
نویسنده : بازنده ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ تیر ،۱۳۸٥


 

ميگويند گريه ميکردی...

من که باورم نميشود چون آن روز که من گريه ميکردم تو فقط مرا نفرين کردی

من که بازنده ای بيش نبودم ..برنده تو بودی که دست در دست او خيابانها را قدم ميزدی

ميگويند دست به آسمان نگاهت به چشمان بسته من  خدا را التماس ميکردی 

يادت ميايد آن روز مرا نشناختی؟

راستی شايد برای اين آمده بودی که بگويی ( بخشيدمت)

هديه ات را باز نخواهم کرد حتی به آن نگاه هم نخواهم کرد

نميخواهم چشمانت خيس شود ميدانی طاقت ديدن اشک را ندارم

مرا ببخش اگر نخواستم نگاهت را ببينم ..

آن دسته  گل نرگس را ميخواهم اگر توانستی برايم بياوری منتظرت خواهم ماند

  
نویسنده : بازنده ; ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸٥


 

همه ميگويند ماه نميگريد...من ميگويم ماه  هم ميگريد حتی ماه

قسم به گل شقايق که بی تو  مرگ شيرين ترين است

دوستت داشتم .....دوستت دارم ...دوستت خواهم داشت

 

  
نویسنده : بازنده ; ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸٥


 

دستانمان در انجماد نبودن آب شد

  
نویسنده : بازنده ; ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ تیر ،۱۳۸٥


 

امروز به ملاقاتت آمده بودم

سرم را بر شانه هايت گذاشتم  شايد گريه کردم و شايد هم  ميخنديدم

نمیدانم شاید اتفاق تازه ای رخ داده باشد
 زندگی همان بود که هست ولی من همان نیستم که بودم

ميدانم دوستش داری وتمام وجودت شده است کاش مرا به حرمت عشقت ببخشی 


 راستی میدانی آن  که   برايم می مرد امروز مرا نقطه ای در  انتهای خط موازی خواند؟
آن  بی دل قلبم را به جوخه اعدام سپرد و ....
در  گودی خاک کرد که مبادا قلب شکن شوم

هرگز نمی بخشمش 

 

  
نویسنده : بازنده ; ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ تیر ،۱۳۸٥


 

سوالهايم را بايد از آنکس بپرسم که برايش ميمردم و هرگز دوستم نداشت

 

 

  
نویسنده : بازنده ; ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ تیر ،۱۳۸٥


 

سکوت را زمزمه می کرد

      ( با او خوش باشد)

                     پر پروازش را به جرم پرواز در خيال شکست

  
نویسنده : بازنده ; ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ تیر ،۱۳۸٥